چکیده :

نقش فرهنگ در آموزش زبانهای خارجی از دیر باز مورد بحث بوده و مطالب موافق و مخالف زیادی درباره آن نوشته شده است . علیرغم تعریفهای زیادی که در این زمینه شده است متاسفانه هنوز این نکته اساسی در آموزش زبانهای خارجی در کلاسهای زبان ما مورد توجه قرار نگرفته است .

امروزه معلمان زبان در آموزش آوا ، واژه ها و گرامرها ، و غیره موفق بوده اند و توانسته اند به شاگردان خود درست سخن گفتن را بیاموزند اما آیا می توان بدون آشنایی به فرهنگ مردمی دیگر تسلط لازم را بر زبان آنها پیدا کرد ؟ در این مقاله کوشیده شده این موضوع را مورد بحث و حلاجی قرار داده و نظریات برخی از روانشناسان و زبانشناسان را مورد بررسی قرار دهیم.

واژگان کلیدی :

واضح است که علل موجد واقیت های زبانی حقاً ماهیتی اجتماعی دارند . . . آنتوان میه

همانطوری که بحث شد نقش فرهنگ در آموزش زبان خارجی از دیر باز مورد بحث بوده است . "جان دیویی" در کتاب معروفش معتقد است که

زبان اصولا پدیده ای اجتماعی است و هرگز از اینرو نمی توان از حالت اجتماعی آنرا پدید آورده جدا باشد . یوان رن چائو تاکید دارد که سخن

با رفتار آمیخته است همانطوری که در کتاب تفکر و زبان دکتر باطنی آمده است که گفتار کردار آدمی است در واقع سخن بالفعل کنش است .

فرهنگ در واقع بخش در هم تنیده ای از کنش های متقابل زبان و اندیشه است . الگوهای فرهنگی شناخت و رسومات گاهی اوقات صراحتا در زبان بیان شده اند . به عنوان مثال شیوه هائی ممکن است عاملی فرهنگی باشند . (( صراحت)) گفتاری برخی از فرهنگ ها را در نظر بگیرید : مثلا گفته می شود در آمریکا مکالمات اتفاقی بیشتر با حفظ احترام همراه است ولی صراحت کمتری در آنها مشاهده می شود تا در مکالمات یونانی ها .

به نظر نوستراد زبان وابسته به فرهنگ است و بدون توجه به روابط اجتماعی یک جامعه زبانی که با زبان صورت می پذیرد و نیز بدون توجه به فرهنگ جامعه که زبان بخشی از آن است ، درک مفاهیم زبان امکانپذیر نیست . رابرت لادو در کتاب آموزش زبان معتقد است که زبان پاره ای از فرهنگ مردم و مهمترین وسیله برای ایجاد ارتباط میان افراد اجتماع است و از اینرو زبان نه تنها بخشی از فرهنگ است ، بلکه برای ایجاد ارتباط میان افراد اجتماع است و از اینرو زبان نه تنها بخشی از فرهنگ است ، بلکه اگر فرهنگ را شبکه ای در نظر بگیریم ، زبان پایه اساسی آنست به گونه ای که بخشهای دیگر شبکه با کمک آن توصیف می شود .

برخی معتقدند که زبان پدید ه ای است برای گسترش تمدن و فرهنگ می باشد زیرا بوسیله زبان است که میتوان علم و فن و آداب و رسوم را از نسلی به نسل دیگر انتقال داد . تحصیل هر گونه علم نیز بر عامل زبان مبتنی است به همین سبب زبان آموزی پایه آموختن علوم و فنون می باشد و به تجربه ثابت شده است که دانش آموزان و دانشجویان وقتی بهتر می توانند درسهای مختلف را یاد بگیرند که زبان را خوب آموخته باشند ، همچنین ، در آموزش هر گونه علم و فن ابتدا سعی می کنند که داوطلبان را با زبان آن رشته آشنا کنند . به عقیده گروهی از روانشناسان زبان

ساختمان زبان یک فرد در ماهیت تفکر او نقش مهمی ایفا می کند . به فرضیه ورف توجه کنید: رو فرضیه ساپیر-ورف فرضیه ای «قالب باور» بشمار مبرود که بر مبنای آن «زبان شکل دهنده اندیشه است» (ورف، 1940: 117)، و در تضاد با دیدگاه کل گرایانه ای قرار دارد که معتقد است یک اندیشه واحد را میتوان به شکل های مختلف بیان نمود بی آنکه در محتوای اصلی آن تغییری پدید آید.
فرضیه ساپیرـورف را متشکل از دو اصل زیربنایی میدانند: 1- «جبرگرایی در زبان»، یعنی زبان تعیین کننده اندیشه است، و 2- «نسبیت در زبان»، یعنی زبان های متفاوت جهان بینی های مختلفی ایجاد می کنند. جبرگرایی در زبان در افراطی ترین شکل خود بدین معنی است که فرایندهای شناختی در انسانها از یک ساختار همگانی منطقی که مقدم بر زبان و مستقل از آن باشد برخوردار نبوده، و عملکرد ذهن هر فرد و ادراک وی از جهان کاملا توسط ماهیت و الگوهای زبانی که وی به آن سخن میگوید تعیین میگردد. 
لازم به ذکر است که این نسخه از فرضیه بدلیل شواهد فراوانی که در مقابل آن قرار دارد (مثلا امکان پذیری ترجمه از زبانی به زبان دیگر که این امکان در شکل افراطی فرضیه تا حد زیادی رد شده است) اکنون دیگر از مدافعان چندانی برخوردار نیست. افرادی که امروزه در زمینه شناخت بهتر فرضیه مزبور فعالیت می کنند به نتایجی دست یافته اند که بطور چشمگیری راه را برای پذیرش نسخه ای میانه رو از آن هموار ساخته است، نسخه ای که نه بر نفوذ کامل زبان بلکه بر تاثیر نسبی آن بر اندیشه مبتنی است. یکی از شاخص های اصلی بررسی های جدید تأکید فراوان بر انجام آزمایشاتی مستمر، دقیق و کنترل شده بویژه در زمینه شناخت رنگ، اصطلاحات خویشاوندی و نظایر آن و همچنین بررسی مفاهیمی چون فضا، زمان و شتاب در زبان های گوناگون برای ارزیابی تجربی فرضیه مزبور است. علیرغم ابهامات ناشی از ماهیت بسیار گسترده تعاریف ورف در این زمینه، اغلب گفته می شود که آراء وی از موضع متفکرانی که اندیشیدن را فرایندی کاملا زبانشناختی میدانند و به بیان دیگر زبان و اندیشه را یکی قلمداد میکنند فاصله داشته است. 
از سوی دیگر «اصل نسبیت در زبان» مبتنی بر این امر است که زبان های مختلف جهان بینی های مختلفی ایجاد میکنند. از این دید محدودیتی در تنوع ساختاری زبانها وجود ندارد و زبانها میتوانند واقعیت های عینی و تجربی را به شیوه ای منحصر به خود تقسیم بندی، طبقه بندی و رمزگذاری نمایند. به عنوان مثال ممکن است زبان «الف» تمایزات و تقسیم بندیهایی در ارتباط با پدیده های مختلف ایجاد نماید که زبان «ب» فاقد آنها باشد. بدین ترتیب افرادی که به زبان «الف» سخن میگویند برای ادراک پدیده هایی که در مقوله تقسیم بندی ها و تمایزات زبانی شان جای میگیرد از آمادگی یا استعداد افزون تری نسبت به سخنگویان به زبان «ب» برخوردار خواهند بود، زیرا این پدیده های تمایزیافته بطور طبیعی در طبقه بندی های موجود در زبان «الف» جا افتاده اند. از این دید به فرض اگر لازم باشد که «برف» در زبانی به شکل های گوناگون طبقه بندی گردد، ادراک بدست آمده از آن نیز متفاوت با ادراک افرادی خواهد بود که چنین طبقه بندی ای در زبانشان وجود ندارد. به عبارت دقیق تر اگر در یک زبان برای مفهومی خاص واژه ای خاص وجود داشته باشد طبعا اشاره به آن مفهوم و یا ادراک بخش ها و ترکیب هایی از آن برای اهل زبان مزبور ساده تر خواهد بود تا برای کسانی که زبانشان واژه ای مشخص برای آن مفهوم ندارد. 
همچنین ممکن است رنگ ها که در جهان واقعی بصورت پیوستار وجود دارند و نه بصورت تقطیع شده، در زبان های مختلف به صورت های متفاوتی جداسازی شوند که این برش ها لزوما در تمامی زبان ها بر یکدیگر منطبق نیستند. مثلا در زبانی مانند زونی، از زبانهای بومی آمریکا، واژگان جداگانه ای برای ایجاد تمایز میان رنگهای زرد و نارنجی وجود ندارد، حال آنکه این دو در زبان انگلیسی و بسیاری از زبان های دیگر رنگ هایی جداگانه به شمار میروند. نکته اصلی در این نهفته است که بر مبنای شماری از آزمایشات تجربی انجام شده در این زمینه، این عدم تمایز زبانی موجب گشته است تا بازشناسی برخی اشیایی که به این رنگها هستند برای سخنگویان به زبان زونی در مقایسه با انگلیسی زبانان دشوارتر باشد. 
علیرغم اشارات واژگانی ای از این دست، در مجموع در فرضیه‌ ساپیرـ ورف نفوذ ساختار زبان بر فرایند اندیشیدن و شناخت مهمتر از سایر جنبه ها قلمداد میشود، و تعاریف این فرضیه عمدتا حول محور «ساختار نحوی زبان» (مجموعه ای از قواعد زبانی و تمهیدات مرتبط با آن که ساخت انواع عبارات و جملات را امکان پذیر میسازد) به عنوان یک متغیر مستقل بسیار مهم بنا شده اند. از این دید زبان ها ممکن است به لحاظ دستوری کاملا با یکدیگر متفاوت باشند، و طبقه بندی های دستوری موجود در هریک از زبانها با برخورداری از نقشی دوگانه در آنِ واحد هم ادراک اهل آن زبان را از جهان هدایت میکنند و هم آن را محدود میسازند. به عنوان مثال ترتیب کلمات در جمله را در نظر می گیریم. در فارسی ترتیب کلمات در قالب «S.O.V.» (فاعل، مفعول، فعل) و در انگلیسی بصورت «S.V.O.» (فاعل، فعل ، مفعول) است. مطالعات ورف نشان داده است که بعضی از زبانهای بومی آمریکایی، مثلا «هوپی»، فاقد برخی اجزاء زبانی جداگانه همچون فاعل یا مسند بوده و یک رویداد را در قالب یک واژه واحد و بصورت یک کل یا تمامیت یکپارچه بیان میکنند(ورف،1940). بهمین ترتیب انواع تمایزات دستوری ظریف تر را میتوان در میان زبانهای مختلف یافت. از این رو هنگامی که به واسطه نظام دستوری یک زبان، جداسازی های مشخصی از قبیل جنسیت، زمان، اعداد، جاندار و بیجان بودن و نظایر آن به لحاظ کاربردی الزامی شمرده میشوند، سخنگویان به آن زبان اساسا به دلیلِ آگاهی از این گونه تمایزات است که به آنها اشاره میکنند، و در واقع بدین طریق می آموزند که چگونه باید در ارتباط با مقوله هایی از این دست با جهان بیرونی ارتباط برقرار کنند. مختصر آنکه چنین تمایزاتی می توانند به توسعه صورت های شناختی و فرهنگی متفاوتی بینجامند.
بطور کلی بیشتر نظریات ورف بر پایه تفاوتهای دستوری و واژگانی ای بود که او درمیان زبان «هوپی» و زبانهایی مانند انگلیسی، فرانسـه و آلمانی که وی آنهـا را « SAE » (میانگین استاندارد اروپایی -Standard Average European) می نامید، مشاهده کرده بود. ورف زبانهای SAE را فاقد اختلافات بنیادی با یکدیگر به گونه ای که منجر به بروز تفاوتهای فکری و شناختی مهمی در کاربران آنها شود میدانست ( ورف،1940 ). در پژوهش های نوین در این زمینه معناشناسی، استعاره و کاربرد شناسی زبان نیز مورد توجه فراوان قرار دارند. 
بطور کلی موارد عمده اختلاف میان نسخه افراطی این فرضیه با نسخه میانه رو آن عبارتند از اینکه الف) زبان تنها قادر به تاثیرگذاری بر فرایند اندیشه است و نقشی تعیین کننده در آن ندارد، ب) این تاثیرگذاری روندی یک سویه نیست، بدین معنی که نگرش ما به جهان نیز می تواند در نوع زبانی که بکار می بریم موثر باشد و ازینرو رابطه ای دوجانبه میان زبان و تفکر برقرار است. لازم به ذکر است که نسخه معاصر این فرضیه بیش از آنکه بر جنبه های زبانشناختی محض بنا شده باشد بر زمینه اجتماعی کاربرد زبان به عنوان عاملی مؤثر بر اندیشه تاکید دارد.

ساپیر همچنین در توجیه نظریه مربوط به رابطه فرهنگ و زبان خود می گوید که لازمه درک یک شعر ساده صرفا دانستن معنی واژه های آن نیست ، بلکه باید با پدیده های زندگی اجتماعی مردمی که مفاهیم واژه ها از آنها نشات گرفته اند آشنا بود .  به سخن دیگر اینکه بدون آگاهی از الگوهای زندگی اجتماعی یک جامعه زبانی ، نمی توان به ارزشهای واقعی و مفاهیم واژه ها پی برد . و بالاخره برو کسی معتقد است که زبان عنصر اساسی فرهنگ مردم است .

متاسفانه نقصیه های بسیاری در آموزش این بخش اساسی زبان در کلاسهای ما به چشم می خورد . به گفته نوستراد ما معلمان توانسته ایم بیان آواها ، واژه ها و جمله ها را به زبان آموز بیاموزیم ، آنگونه که بدرستی سخن بگوید و حتی آنقدر پیش برویم که مطالب ادبی زبان خارجه را بخواند و بحث کند و نکته های زبان شناسنامه را برگزیند ، اما در آموزش یکی از جنبه های اساسی زبان یعنی فرهنگ کوتاهی کرده ایم و اکنون زمان آن رسیده است که رفع این نقصیه کنیم زیرا که برای ایجاد ارتباط درست و تفاهم از اهمیت ویژه ای برخوردار است . برخی فرهنگ را هدف نهایی آموزش زبان تلقی کرده اند . کانتلت هدف از آموزش زبان انگلیسی را ایجاد مهارت سخن گفتن با توجه به نظم آوایی و الگویی ساختار آن می داند ، به گونه ای که این مهارت بتواند نسبت به آداب و رسوم ، رفتار و بطور کلی فرهنگ مردم انگلیسی زبان حسن تفاهم ایجاد کند ویدوسون یک قدم پیشتر می رود و می گوید که نه تنها هدف نهایی اینچنین است ، بلکه علت همه کوشهای برای آموزش زبان انگلیسی بعنوان زبان خارجه ایجاد حسن تفاهم نسبت به راه و رسم زندگی و فرهنگ این جامعه زبانی است . یادگیری زبان خارجی بدون آگاهی از نحوه زندگی مردمی که بدان سخن می گویند ، زبان آموز را به ایجاد تفاهم رهنمون نمی سازد که خود در دنیای بسیار کوچک امروز می تواند نقیصه عظیمی بشمار آید . این مطلبی است که نوستراد بیان می کند و ادامه میدهد که درک ادبیات نیز همانند زبان ، بدون آگاهی از فرهنگ امکان ندارد ، زیرا اگرچه چارچوب عناصر ادبیات جهانی است ، اما محتوای ساختاری و واژگانی ادبیات هر زبانی ، حاوی ویژگیهایی از رفتارهای جامعه زبانی آنست که عدم آگاهی از این ویژگیها ، درک مفاهیم ادبیات آن جامعه را مختل می سازد . وی معتقد است که آگاهی از فرهنگ یک جامعه زبانی ، انگیزش یادگیری زبان آن جامعه را تقویت می کند . معلمان زبان چاره ای جز این ندارند که همگام با آموزش زبان نکته های لطیف فرهنگی را با آن بیامیزد ، اما باید توجه داشته باشند که آموزش این نکته ها دقیق و صحیح صورت گریرد تا زبان آموز تصویر درستی از افکار و. رفتار اجتماعی مردم آن جامعه زبانی در ذهن خود بپروراند تا در رابطه میان وی و مردم آن جامعه خدشه ای ایجاد نشود و به حسن تفاهم و درک صحیح فرهنگ و ادبیات جامعه بیگانه بیانجامد .

نلسون بروکس معتقد است که آموزش نکات فرهنگی بیش از آنچه که تاکنون تصور می رفته اهمیت دارد ، بویژه اگر هدف از آموزش زبان یادگیری نحوه ارتباط با سخن گویان آن باشد .به عقیده وی ، زبان آموز در کلاس درس ، برای اولین بار با بسیاری از الگوهای فرهنگی و اجتماعی زبان بیگانه مواجه می شود و عکس العمل و برداشت وی از این الگوها برای ایجاد ارتباط مناسب و درست حائز اهمیت است . بنظر ندسیلی یادگیری الگوهای زبانی ، آگاهی از نظام اجتماعی سیاسی ، مذهبی و اقتصادی جامعه را به دنبال ندارد و حال آنکه کلاسهای آموزش زبان میتواند وسیله مناسبی برای آگاهی از الگوهای اجتماعی و فرهنگی جامعه زبانی بیگانه باشد . به عقیده وی ایجاد ارتباط با سخن گویان زبان خارجه ، بدون آگاهی از فرهنگ آنان غیر ممکن نیست ، اما معتقد است که با آموزش زبان ، ناگزیر آموزش فرهنگ نیز صورت می پذیرد ، زیرا که الگوهای فرهنگی زمینه آموزش زبان همواره خودنمایی میکند . اگر فرهنگ را از زبان جدا سازیم و یا اگر زبانی را با فرهنگ زبانی دیگر در آمیزیم ، زبان آموز را با مفاهیم نادرست روبرو ساخته ایم و موجب سوء تفاهم شده ایم .

ویلکنینز هم معتقد است که اگر هدف نهایی آموزش زبان خارجی ایجاد ارتباط با خارجیان از طریق مطالعه آثار ادبی آنها ، سخن گفتن و مکاتبه با آنها و از قبیل است ، برای رسیدن به این هدف ، مطالب درسی زبان آموزان باید صرفا حاوی الگوهای فرهنگی همان زبان خارجی باشد . اینکه نکته های فرهنگی چگونه باید تدریس شود ، نظرات گوناگونی ارائه شده است . برخی معتقدند که مطالب فرهنگی ابتدا از طریق آشنا ساختن زبان آموز با نکته های فرهنگی زبان مادری وی ارائه شود . و برخی دیگر به انگیزش معتقدند .

نتیجه گیری :

از آنچه که بیان شد می توان نتیجه گرفت که مطالب آموزش زمانی برای زبان آموزان مفهوم خواهد داشت و انگیزش لازم را برای یادگیری در آنان ایجاد خواهد کرد ، که اولا بار فرهنگی داشته باشد ، و ثانیا نکته های فرهنگی زبان خارجی با مقایسه و مقابله نکته های فرهنگی زبان مادری تدریس شود .

Notes and Reference :

1. Dewey , John , My Pedagogic Creed , The school Journal 64, 1897.

2. Nostrand , Howard Lee . Describing and Teaching the sociocultural content of a foreign language .

3. Lado, Robert . Language Teaching . A scientific Approach . Georgetown university .

4. Sapir , Edward . Hypothesis in Language and Culture .

5. " اصل نسبیت ورف نوشته- باطنی، محمد رضا،1373، زبان و تفکر، تهران، نشر فرهنگ معاصر، چاپ پنجم.